بهانه

پنجره هواپیما
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

بعضی لحظه ها هستن تو زندگی آدم که فراموش نشدنی هستن و حس خوب و خاصی رو به آدم منتقل میکنند این لحظه ها واسه هرکسی متفاوت ومختلف هستن.تو سفری که به آمریکای مرکزی  داشتم لحظه های خاص و فراموش نشدنی برای من اتفاق افتاد که به من انرژی مثبت دادن و تو ذهنم نقش بستن وقتی این لحظه ها رو مقابل خودم می دیدم احساس میکردم زندگی چقدر زیبا  و دوست داشتنیه نیروی خاصی بهم میداد دوست داشتم که هیچوقت تمام نشن و ادامه داشته باشن اما هیچ چیز همیشگی نیست.

وقتی سوار هوا پیما میشی اون لحظه ای که سرعت میگره و از زمین میکنه و بلند میشه یه حس خاصی به آدم دست میده از زمین جدا میشی و اوج میگیری همه چیز زیر پاهاته و کوچک و کوچک تر میشن.پنجره هواپیما یه دریچه است که دنیا از پشتش خیلی زیبا به نظر میرسه دریچه ای رو به زیبایی ها رو به آرامش  رو به دنیایی دیگه.چه مناظر و صحنه های دیدنی که از اون پشت میشه دید.

دیدن زمین از اون بالا دیدن دشت ها کوها دریا ها و زیبایی های طبیعت باعث میشه حس خوبی داشته باشی و به فکر فرو میری که چقدر تو این دنیای بزرگ ما کوچیکیم و پی به قدرت خدا میبری به خدا و آفریده هاش فکر میکنی به این دنیا به زندگی.

وقتی با هواپیما بالای ابرهایی خودت رو روی دریایی از ابر میبینی. چشم تا چشم کار میکنه ابر . خورشید بالای این ابرها جلوه خاصی داره حالا تصور کن که طلوع و غروب خورشید روی ابرها چقدر دیدنی و زیباست  و حس خوبی بهت منتقل میکنه حتی تو رو یاد خاطرات تو میندازن باعث میشن فکر کنی.

ستاره ها از پشت پنجره هواپیما دیدنی تر هستن با اینکه ازشون خیلی دوریم ولی خودمون رو به اونها نزدیک تر حس میکنیم مثل دونه های الماس تو دل آسمان می درخشن و به ما چشمک میزنند.وقتی خوب بهشون نگاه میکنیم احساس کوچکی میکنیم کوچیکی که فرق داره با خودمون میگیم کجای این دنیای بزرگ هستیم و چیکار میکنیم.به خودمون فکر میکنیم که ممکن تاثیرش مثبت باشه و تحولی تو آدم ایجاد کنه.البته بعضی وقتها یاد خاطراتت می افتی خاطراتی که ممکن شیرین یا تلخ باشن اما اثر خودش رو داره اونم تفکر تفکر.

بعضی مواقع یه حس دیگه هم بهت دست میده اونم احساس ترس ترس از سقوط.باید خوب فکر کرد این ترس از چیه این نظر منه اما فکر میکنم اگه خیالت از خودت و کارات راحت باشه این حس بهت دست نمیده چون دلیلی نداره که از چیزی دیگه بترسی.

با تمام این اوصاف من عاشق این دریچه ام دریچه ای که یه دنیای دیگست.زیبایی  های خاص خودش رو داره و آرامش بخشه باید ببینی تا بفهمی و درکش کنی تجربه خوبیه از اون لحظه هاست که تو ذهن نقش میبنده.

راستی یادم رفت بگم خواب تو هواپیما هم کیف داره مخصوصا وقتی تو شب باشه و 14 ساعت تو هوا باشی.


 
comment نظرات ()
 
دلسوزی
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
 

چه خوبه ما آدما به جای دیگران فکر نکنیم و به جای اونا تصمیم نگیریم از روی دلسوزی ما خودمون رو جای طرف مقابل می گزاریم و به جای اون فکر میکنیم و تصمیم میگیریم اما این فکر اون نیست میل اون نیست این فکر تو و تصمیم توست فکر میکنی داری کار درست و انجام میدی اما این کارت درست نیست.پس چقدر خوبه که این دلسوزی رو نکنیم و بگذاریم طرف مقابل خودش فکر کنه و خودش تصمیم بگیره.با این کارت هم به خودت لطف کردی هم به طرف مقا بلت.


 
comment نظرات ()
 
به زودی میام
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
 

 


 
comment نظرات ()
 
بی اعتنایی
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

نمی دانم چرا این گونه است: انگاه که نگاه عاشق کسی به دنبال توست می بینی اما دلت بسته به مهر دیگری است... بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش پیش تو نیست   و او نیز بی اعتنا از تو  میگذرد و دل به کسی میبندد که دلش پیش او نیست و نسبت به او بی اعتناست.


 
comment نظرات ()
 
ای کاش
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠
 

دلم میخواهد بنویسم از تو بنویسم به خاطر تو بنویسم برای تو بنویسم.دوست دارم همه بدونن که چقدر دوستت دارم و چقدر واسم مهمی .دلم میخواد روی کوهها بایستم واسمت رو بلند و با تمام وجودم فریاد بزنم.دلم بهترین ها رو برات میخواد.

نه کارهای عجیب نمیکنم که نتونم کارهایی میکنم که بتونم و در توانم باشه و فقط حرف نباشه میدونم تو لیاقت بهترین ها رو داری.

ای کاش میتونستم واسه یک روزم که شده هرچی غم و غصه است از دلت ذهنت وجودت پاک کنم و به جاش شور و شادی بگذارم.ای کاش می شد یه روز به هیچی جز خودمون فکر نمی کردی فقط من باشم و تو باشی.تا حالا اینطور نبودم تا حالا اینطور نشده بودم هر کجا که نگاه میکنم تو رو میبینم همه جا و در همه حال با من هستی تو ذهنم تو قلبم تو رگهام  همه جا اسم تو جاریست.ای کاش میدونستی می فهمیدی.

همش به این فکر میکنم که چطور میتونم نشونت بدم که چقدر و چطوری دوستت دارم اونوقت می فهمیدی که هیچ کس به اندازه من دوستت نداره اینو مطمئنم.همه وجودم شدی دوست ندارم به گذشته هات فکر کنی .گذشته ها خوب یا بد گذشتن و تمام شدن و به خاطره ها پیوستن.به حال و آینده فکر کن به عمری که در پیش رو داری .شاد باش و از زندگیت لذت ببر  زندگی خوب از آن توست و تو سزاوار بهترین ها هستی .

کاشکی می تونستم باران بشم اونوقت تمام غم و غصه های دلت رو میشستم و میبردم.کاشکی ابر میشدم و سایبانی از محبت بر رویت میکشاندم.کاشکی اشک بودم که هر موقع آسمان چشمهات ابری میشد باریدن میگرفتم.کاشکی خنده بودم و روی لبهات مینشستم و غنچه بسته لبهات رو باز میکردم.کاشکی پرنده بودم پر میزدم تا دور دستها و در کنار تو پرواز میکردم.کاشکی سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو من میشدم و همیشه و همه جا همراهت بودم.ای کاش...


 
comment نظرات ()
 
آرامش
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 

آرامش یعنی سکوت!

آرامش یعنی یک خانه چوبی خارج از شهر!

آرامش یعنی صدای سوختن چوب توی شومینه!

آرامش یعنی حس گرمای آتش!

آرامش یعنی صدای امواج دریا!

آرامش یعنی صدای ریزش باران!

آرامش یعنی درک یک لحظه!

آرامش یعنی از تو نوشتن!

آرامش یعنی برای تو نوشتن!

آرامش یعنی همه چیز را در تو دیدن!

آرامش یعنی به تو فکر کردن!

آرامش یعنی لمس کردنت!

آرامش یعنی بوسیدنت!

آرامش یعنی آغوش تو!

آرامش یعنی صدای تو!

آرامش یعنی تماشای تو!

 آرامش یعنی نگاه تو!

آرامش یعنی با تو بودن!

آرامش یعنی  تو رو داشتن!


 
comment نظرات ()
 
فاصله
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

 

هرچقدر بیشتر به سمت تو میام بیشتر از من فاصله میگیری تو رو دورتر احساس میکنم.

هر چقدر بیشتر می خواهمت از من دورتر میشوی برگرد قول میدهم دیگر دوستت نداشته باشم.


 
comment نظرات ()
 
نگاه گرم
نویسنده : ایمان رجایی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
 

کنارش روی صندلی می شینم به چشمهاش خیره میشم گرمای خاصی رو تو نگاهش احساس میکنم.گرمایی که می تونه هر یخی رو آب کنه گرمایی که یخ وجودم رو آب کرد گرمایی که گرمه اما سوزنده نیست لذت بخشه قابل وصف کردن نیست.

باید تجربش کنی تا بفهمی چی میگم و چه حسی داره.

گرمایی که کوهی از محبت و احساس رو با خودش همراه داره.میتونه زندگی رو دوباره جاری کنه .مثل تابش صبحگاهی خورشید تک تک شکوفه های وجودم شکفت.

از این نگاه گرم خیلی چیزها رو میشه فهمید.چقدر این نگاه رو دوست دارم ازش انرژی میگیرم می تونم ساعت ها به تماشای اونا بشینم بدون اینکه پلک بزنم و احساس خستگی کنم.

فقط می خوام نگاهشون کنم نمی خوام با فکر کردن به چیزی غیر از اون چشمها لذت تماشای اونها رو از خودم بگیرم.

 


 
comment نظرات ()